X
تبلیغات
رایتل

قضیه رستم

شوهر دختر داییم  خارج از کشور کار میکرد. از اوایل بارداریش شوهرش نبود. زمانی میاد ایران که این دختر دایی ما دوره سختی رو با ویار خیلی شدید میگذرونده. دختر داییم تعریف میکرد میگفت کل شهر میدونستن من چقدر حالم بده!!!

خلاصه شوهر دختر دایی  (که آقا صادق صداش میکنیم ) هنوز همچین شرایطی رو درست ندیده بوده و نمیفهمیده اوضاع چقدر بده.  چند روزی این وضع خانوم رو تحمل میکنه و یک روز هم خیر سرش میخواسته به خانومش محبت کنه. مرغ رو به روش خاصی مزه دار میکنه و همین که اینو میزنه سر سیخ و میگذاره رو آتیش،بوش بلند میشه و دختر داییم با اون حال داغونش داد میزنه که واااااااااااااااایییییییی صادق ! خاموشش کن تو رو خدا.

دختر داییم تعریف میکرد که صادق یهو همه مرغها رو پرت کرد تو حیاط و عصبانی شد و داد زد : بابا نخواستیم . مگه میخوای رستم بزایی!!!

[ چهارشنبه 4 مرداد 1396 ] [ 21:09 ] [ غزل سپید ]